تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)

عزیزکم؛عجیب دلتنگم...دلتنگ و تو و آینده تو...این جمله این روزها مرتب شنیده می شود..."مامان،از صبح که مهد کودک بودم همش دلم برات تنگ شده..نمیشی تو نری اداره،منم نرم مهد کودک و همیشه با هم باشیم؟"پسرکم،عزیز دلم ؛ای کاش میشد..ای کاش می شد تمام لحظات را با تو باشم...اداره ای در کار نبود و مهد کودکی...در شهر نبودیم...کلبه ای داشتیم کنار دریا..من و تو هر روز صبح...بعد از صرف صبحانه بیرون می رفتیم و می گشتیم و میخندیدیم...مانی من ...با پای برهنه لب ساحل می دویدیم و از حشرات کوچکی که از انگشتهای پایمان بالا می رفتند فرار می کردیم....گوش ماهی جمع می کردیم و قلعه های شنی می ساختیم....بادبادکها را هوا می دادیم و مسابقه می دادیم...به کلبه مان بر می گشتیم و لقمه ای غذا می خوردیم...روی تخت کوچکی کنار هم ...برایت کتاب می خواندم و قصه می گفتم...بلند بلند شعر می خواندیم بی آنکه نگران همسایه ای باشیم....بعد از خواب هندوانه می خوردیم و باز هم شانه به شانه هم راه می رفتیم و سینه مان را پر می کردیم از نسیم نمک آلود دریا...آتشی روشن می کردیم و رقص سرخ پوستی می کردیم...نقاشی می کشیدیم....

مانی من...این روز رویایی ترین روز زندگی من میشد....

اما...اما من هنوز خوشبخت ترین مادر دنیا هستم...غمی نیست که تو را دارم...حتی بعد از کشمکشهای روزانه اداره دیدن لبخند تو ،شادی و سلامتی تو برایم بیشتر از هر رویایی می ارزد....وقتی میگویی "مامان،نگران من نباش " و یا وقتی تنگ در آغوشم می کشی و از بویت سرمست میشوم ،رویای من جاودانه می شود...من تو را دارم ،آنقدری بنده محبوب خدا بوده ام که به مادری تو برگزیده شده ام...همین بس...آری...همین مرا بس....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:5  توسط شبنم  | 

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود

                           عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

فرشته من،

باز هم سالی نو شد،امسال میتونه سالی بهتر باشه برای رشد و تعالی تو،برای تو که میدونم هر لحظه توشه ای پر می کنی از تجربه،کوچولوی من خوشحالم که در سال جدید همه سلامت هستیم و پر عشق، برای من همین بس،همین بس که در جواب سوال امسال از خدا چی عیدی می خوای ؟گفتی همیشه ما سه تا با هم باشیم و پدر و مادرم سالم باشن...

عزیز دلم؛ ای کاش فقط میتونستیم شرایط رو طوری تغییر بدیم تا تو احساس راحتی بیشتری داشته باشیم...هنوز هم مسئله شب کاری بابا حمید برای خانواده ما بغرنجه...پسرکی که هنوز نتونسته با این مسئله کنار بیاد و هر بار بساط گریه براهه....دیشب که باز هم بابا حمید عازم محل کار بود بد اخلاقیها شروع شد،به گریه رسید و داد و فریاد...دوباره گریه و اشکهای بی صدا تو کنج اتاق...صداش کردم گفت :" به بابا حمید بگو ، منم بزرگ شدم روزا میرم سربازی و شبها میرم شبکاری...تا تو دلت برام بسوزه و غصه بخوری...تا یادت باشه آدم پسرشو تنها نمیزاره" و صحبتهای من و بابا و مربی و ... هنوز افاقه نکرده....

عجیب دلم گرفته،یه بغضی هست که نه میاد ، نه میره...دیشب که بغلت کردم دیدم بزرگ شدی ،با خودم گفتم چند سال دیگه میتونم اینطوری بغلت کنم و تو شکایتی نکنی از آغوش تنگ مادرانه من...چند وقت مونده تا از در آغوش گرفتنم خجالت نکشی و از بوسه من فرار نکنی...میدونم که روزی این اتفاق می افته...اما برای من تو همیشه همون مانی عزیز دل هستی!دوستت دارم پسرم!

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 10:0  توسط شبنم  | 

دیشب باز هم بابا حمید شب کار بود..من و مانی مهمانی بودیم خونه بابا جون اصغر...موقع خواب از من پرسید:

- مامان شبنم ، میدونی که بابا جون و مامان جون بابا اصغر هم مثل بابا محمد رفتن پیش خدا ، تو بهشت!

- راست میگی مامان...کی به شما گفت؟

- خودم فهمیدم...آخه بابا جون اصغر هیچ وقت پیش بابا جونش نمیره...

- آره مامانی..شما درست میگی...

- مامان شبنم ، مگه خدا دستاش درازه؟چقدر دستاش درازه که بابا جون بابا اصغر و بابا محمد رو از زمین برداشته برده پیش خودش؟

- ( خیلی خنده ام گرفته بود) نمیدونم مامانی..بابا جون میشه جواب سوال مانی رو بدین؟

- بابا جون : مانی جون..خدا دستاش دراز نیست...

- پس چطوری اونها رفتن پیش خدا؟ سوار هواپیما شدن حتما...چون فقط با هواپیما میشه رفت تو آسمون..با فضا پیما هم میشه رفت...با بالن هم میشه...با چی رفتن پیش خدا؟؟؟؟؟؟؟؟

- بزرگتر که بشی راجع بهش صحبت می کنیم ...فعلا بخواب...


پسرکم بزرگ شده..اونقدری مرد شده که عصرها که تنها هستیم میگه : مامان شبنم ، چایی میریزی که با هم بخوریم و با هم حرف بزنیم؟!آخه دلم می خواد با هم گفتگو کنیم....

دلم تنگه برای نوشتن...برای منتقل کردن روزمره های مانی به این خونه کوچیک و دوست داشتنی...اما وقتی ندارم و از این بابت شرمنده دوستانی که احوال ما رو میپرسن...ممنون از همه دوستان....

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 11:8  توسط شبنم  | 

مانی و پدر بزرگ؛

دو گوش شنوا،چشمانی که خسته است اما برقش هنوز هویدا ست و دستهایی که در گردن پدرش گره می خورد؛

-     بابا حمید؟میشه امشب قصه بابا محمد( پدر بزرگ پدری) و یاتوزدا رو تعریف کنی؟همونی که شما کوچیک بودی و نمی خوابیدی و با عمو علی و عمو محمود زیر پتو شیطونی می کردی و بابا محمد می گفت یاتوزدا!!؟

-         باشه مانی جان!چشماتو ببندد!

در لا به لای خنده هایش به شیطنت ها و خاطرات بابا حمید پرسید:

-         چرا مامان شپی تنهاست؟چرا بابا محمد پیشش نیست؟

من و حمید به هم نگاه کردیم!

-         بابا محمد رفته پیش خدا،تو بهشت!

-         چرا؟چرا رفته؟

-         چون بابا محمد فوت کرد!

-         چی رو فووت کرده؟

-         نه مامانی!بابا محمد دیگه نیست!

حمید توضیح داد که :بابا محمد مریض بود و چون خیلی خدا دوستش داشت بردش پیش خودش!

-بغضش ترکید،اشکهایش سرازیر شد برای بابا محمد و البته حمید مهربانش!

- بابا حمید،من خیلی بابا محمد رو دوست دارم،چرا رفته پیش خدا؟چرا شما بابا نداری؟چه جوری رفته پیش خدا؟منم می خوام برم تو آسمون..برم پیش خدا...برم پیش بابا محمد..تا به منم بگه مانی یاتوزدا!به خدا بگو دیگه دوستش ندارم...چرا خدا بابا محمد رو برده؟اصلا خدای بدیه!مامان شبنم؛بگو چه طوری بابا محمد رفته پیش خدا؟

اشکهای خودم هم سرازیر شد..در حالی که نمی دانستم چه طور باید توضیح بدم گفتم :

-         اجازه میدی فردا راجع به این موضوع صحبت کنیم؟

-         نه ، نمیشه..الان بهم بگو..به مامان شپی زنگ بزن..ازش بپرس...

-         مامانی..الان مامان شپی خوابیده..می خوای به مامان ایران زنگ بزنیم؟

-         آره..زنگ بزن...

خودش پرسید:

-         مامان ایران ، چه جوری بابا محمد رفته پیش خدا؟

مامان شوکه شد!سعی کرد توضیح بده روال تولد و بزرگ شدن رو..اما پسرکم همچنان می پرسید چه طوری؟باز هم بغضش ترکید،به بابا حمید اشاره کردم تا بغلش کند و کمی در آغوش پدرش آرام بگیرد،با هم به سراغ اسباب بازیها رفتند..شنیدم که می گفت:

-         بابا حمید،من دارم یه سفینه درس می کنم تا برم تو آسمون..پیش خدا..همون جا که بابا محمد هست...

پسرکم برای پدر بزرگ ندیده اش بغض می کند و اشک می ریزد..مانی من فقط 4 سال و سه ماه دارد!

پ . ن1 : بابا حمید مهربان دیشب هم شب کار بود...موقع خواب رو به من گفت:

-         مامان شبنم ، بو کن،یه بویی میاد!

-         چه بویی مامان؟من که بویی حس نمی کنم!

-         چرا مامانی! تمام خونه بوی بابا حمید رو میده!

پ . ن2 : سوغات امروز مهد کودک:

-     مامان شبنم، میدونی رو کره زمین 5 تا قاره وجود داره که ما تو اسیا زندگی می کنیم؟اسماشون رو بلدی؟تازه میدونی به کدوم قسمت پا میگن LEG به کدوم قسمتش میگن Foot ؟

-         مامان شبنم ، من میخوام امیر حسین رو دعوت کنم خونمون..میشه؟

-         مامان شبنم ، میدونی به استخون چی چسبیده؟اسمش ماهیچه ست!

-         مامان شبنم ، میدونی تو فصل پاییز پرنده ها مهاجرت می کنن؟

و این هم دو عکس از تولد ۴ سالگی مانی جان:

تولد مانی جان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تولد مانی جان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یاتوزدا:به خوابین !(به ترکی...)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 1:2  توسط شبنم  | 

پسرکم؛

زندگی و مرگ از هم جدایی ناپذیرند..چیزی که زندگی رو زیبا می کنه دونستن اینه که هیچ چیز ابدی نیست ،جز یکی...عشق و محبتی که انسانها میتونن به هم داشته باشن و خاطره های خوبی که برای هم به جا میزارن...دیروز غافلگیر شدم، با سوال اینکه "باباجون داره میمیره؟من و باباجون خیلی با هم خوشحالیم!"

مانی من..ای کاش می شد فرصت ها را نگه داشت و از دست نداد...حالا به روزهای قدیم فکر می کنم...به اون عصر جمعه هایی که بابا منو بیرون می برد و با هم قدم می زدیم و برام حرف می زد..به اون سکوت که به خش خش برگها گوش کنیم یا فقط زیر شیرونی یه خونه بمونیم و بارون رو نگاه کنیم...چقدر همه چیز خوب بود و من چقدر به آینده امیدوار...میدونم که بیماری  تو سن ۶۰ سالگی برای هر کسی پیش بیاد اما ...اما ...عجیب دلم گرفته...ترس از دست دادن کسی که دوستش داریم دیوانه کننده ست...خارج از تصوره...البته خدا رو شکر که هیچ اتفاقی نیفتاده و فقط در حد یه کسالت جزییه...اما از اونجایی که من همیشه بدترین چیز رو هم در نظر میگیرم این لحظات برام سخته...خیلی سخته.... 

و اما نکته هایی از روزهای رشد و تعالی مانی:

نقاشی:

در نقاشی پیشرفت فوق العاده ای داره...

گاو،جغد،اردک،جوجه،کرم،حلزون،پروانه،زرافه،گوسفند،خفاش،لاک پشت ... این حیوانات را تا به حال یاد گرفته..هر هفته یک حیوان برنامه مهد کودکه که با نقاشی اون آشنا می شن و از سایر خصوصیات مثل محل زندگی..نوع تغذیه...اهلی یا وحشی بودن..پستاندار یا تخم گذار بودن...و خیلی نکات دیگه اگاه میشن...

موسیقی:

همچنان بلز و ارگ کار می کنه و البته ساز دهنی کمتر و جاز بیشتر..کلا عاشق ضرب  و ریتمه و با هر وسیله ای آهنگی ایجاد می کنه...

زبان:

خوشبختانه زبان انگلیسی در حال پیشرفت خیلی خوبی هست...منبع اصلی در مهد کودک کتاب تی پی آر هست و در کلاس زبان خارج از مهد کتب تاینی تالک یاد می گیره..راضیم و خودش هم خیلی علاقه داره...

ادبیات کلامی:

حرفهای جالب زیاد میزنه..معلومه که پسرکم بزرگ شده و اینقدر حرفهاش زیاده که متاسفانه همه رو ننوشتم تا یادم بمونه..اما به عادت بچگیش هنوز به جای نمیتونم میگه ممیتونم...و البته گاهی ما رو هم مواخذه می کنه"مامان شبنم ،رفتارت اصلا خوب نیست ها"یا " مامان شبنم،فکرشم نمی کردم با من اینجوری رفتار کنی" و اصولا این جملات مال زمانی هست که مطابق خواسته اش نباشیم...

یکبار که به خاطر بهم ریختگی اتاقش بهش تذکر دادم بهم گفت:مامان شبنم ،منو دعوا نکن..بخدا دعوا کار خوبی نیست ها!اینقدر همیشه لحن صحبت من باهاش آروم بوده که حالا طاقت یه خورده تندی لحن رو نداره و همین موضوع منو نگران می کنه...چه جوری قراره بره مدرسه؟!

زود بر می گردیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 9:17  توسط شبنم  |